چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین

 کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

 از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین

نه من دیگر به هیچ چیز لب نمی زنم

گرچه از بوسه های توسیرم فقط همین

با دیدنت زبان دلم بند آمده

شاعرشدم که لال نمیرم فقط همین